شهاب الدين احمد سمعانى

553

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

را بنوازند كلاه و قبا دهند و ولايت دهند ؛ باز چون او كسى را بنوازد كلاه و قبا بستاند و گرسنه و برهنه كند . اين حديثى است كه به هر كه روى آورد تا نكشد برنگردد . شعر يا لائمى يا لائمى يا لائمى * ليل السّليم خلاف ليك السّالم بحار مغرقه نيران محرقه . ذو النّون مصرى حكايت مىكند كه وقتى گرد كعبه طواف مىكردم ، جوانى ديدم نيكوروى ، پلاسى پوشيده و مىخراميد و مىخنديد و با خود مىگفت : هذه خطوة من افتخر بغيرك فكيف يكون خطوة من ليس له معبود سواك و لا محبوب الّاك . / b 186 / ذو النّون گفت : بر وى فراز شدم و بپرسيدم كه من هذا المفتخر لغير اللّه ؟ مرا گفت : نمىبينى آن جوان را صاحب العبيد و الخدم و الغلمان و الحشم . ذا النّون گفت : بنگريستم ، جوانى را ديدم زيبا ، غلامان و خادمان پيش او ايستاده و او ازارى از دق مصرى بر ميان بسته و ردايى هم از آن بر سفت افكنده ، و مىخراميد و ازار در زمين مىكشيد ؛ پرسيدم كه اين كيست ؟ گفتند : غلامى است از آن امير مكّه ، آنگاه آن جوان سوخته گفت : اگر او افتخار مىكند به بندگى امير مكّه ، من اولاترم كه افتخار كنم به بندگى رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ . * ذا النّون گفت : من فراز شدم و اين جوان را گفتم : شتّان ما بين الخطوتين . بسا فرقا كه ميان دو خراميدن است ، تو مىخرامى كه بندهء امير مكّه‌اى ، و او مىخرامد كه بندهء خداوند تست . ذا النّون گفت : چون كلمهء من به سمع وى رسيد آتش اين كلمه در دلش افتاد رنگش بگرديد و رويش زرد گشت ، آن نشاط به فتور بدل گشت ، آنگه چون طواف تمام كرد آن كلمه در وى عمل كرده بود و تير بر نشانه آمده ، پيش امير مكّه آمد و خود را از او باز خريد و هر چه داشت به صدقه بداد و پلاسى در پوشيد . روز سديگر بود پيش كعبه آمد ، ذا النّون گفت : من او را باز نشناختم ، روى به من كرد و گفت : يا شيخ اما تعرفنى انا الّذى كنت افتخر امس بعبوديّة امير مكّة ، و اليوم افتخر بعبوديّة ربّ السّماوات و الارض . يا ذا النّون چه گويى خداى مرا قبول كند ؟ ذا النّون گفت : ابشر فانت حبيب اللّه اما علمت انّه يدعو المدبرين عنه فكيف لا يقبل المقلبين عليه . گفت : دلم خوش كردى كه نزديك بود كه پاره شود ، آنگه برفت . ذا النّون مىگويد : چون روز هفتم بود و من بر عزم بازگشتن بودم مرا چنين گفتند : آجرك اللّه بالشّاب التّائب . پرسيدم كه حال چه بود ؟ گفتند : چون از بر تو بازگشت در تك خانه 2 شد و سر بر زانو